محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6149

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نايب بود و ابن عجوز كه نايب بود و از مردم نساء بود بيامدند و از طرفداران بغا - يكباك سردار كه از غلامان خدمت پيشه بود ، با تنى چند از نايبان بغا آمدند . چنان كه گفته‌اند ، وصيف و بغا پيش از آنكه بيايند ، يكى را پيش آنها فرستاده بودند و دستورشان داده بودند كه وقتى به بغداد رسيدند به جزيره اى روند كه رو به روى خانه محمد بن - عبد الله طاهرى بود و از طرف پل نيايند كه از آمدن خويش مردم را به هراس افكنند . آمدگان چنان كردند و سوى جزيره شدند و از اسبان خويش فرود آمدند . زورقها براى آنها فرستاده شد كه بر آن عبور كردند ، كلباتكين و بايكباك و سرداران اهل دور و ارناتجور ترك بالا رفتند و به نزد مستعين درآمدند و خويشتن را پيش روى او افكندند و كمربندهاى خويش را به گردن انداختند و به تذلل و اطاعت با مستعين سخن كردند و از او خواستند كه ببخشدشان و از آنها رضايت آرد . مستعين به آنها گفت : « شما مردمى سركشيد و تباهى آورد و نا سپاس ، مگر در بارهء فرزندانتان به من ننوشتيد كه آنها را ، كه دو هزار نوجوان بودند به شما پيوستيم ، در بارهء دخترانتان نيز ، كه گفتم آنان را كه نزديك چهار هزار زن بودند جزو شوهر كردگان نهند ، در بارهء بالغشدگان و نوزادان نيز . اين همه را از شما پذيرفتم و مقرريهايتان را چندان كردم كه ظرفهاى طلا و نقره را به خاطر شما سكه زدم و خويشتن را از لذت و رغبت آن بازداشتم . از اين همه ، صلاح و رضاى شما را منظور داشتم ، اما سركشى و تباهى و تهديد و دوريتان فزون مىشود . » اما آنها تضرع كردند و گفتند : « خطا كرده‌ايم . امير مؤمنان هر چه گفت راست گفت . ( 284 از وى مىخواهيم كه ما را ببخشد و از لغزش ما درگذرد . » مستعين گفت : « از شما درگذشتم و رضايت آوردم . » با يكباك به دو گفت : « اگر رضايت آورده اى و از ما در گذشته اى برخيز و با ما